حكایت هیچ مگو
حكایت هیچ مگو
لقمان حكیم رضى الله عنه پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس. شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزهات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست كه كاغذها بیاورد و نوشته ها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم. لقمان گفت: پس بیا و از این نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قیامت، آنان كه كم گفته اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۰۸ ساعت 0:29 توسط هوشنگ رحيمي رئیس دبستان ادب لردگان
|
آنانکه به من بدی کردندمرا هوشیارکردند.آنانکه به من انتقادکردند،به من راه ورسم زندگی را آموختند.آنانکه به من بی اعتنایی کردند،به من صبروتحمل آموختند.آنانکه به من خوبی کردند،به من مهرووفاآموختند.پس خدایا به همه ی اینان که باعث تعالی دنیوی واخروی من شدند،خیرونیکی دنیا وآخرت عطابفرما .