شعر و داستان های کودکانه
همه ی بچٌه ها در کلاس درس نشسته بودند که معلٌم مهربان با لبخند در زد و وارد کلاس شد. او مثل هر روز درس داد واز بچٌه ها درس پرسید بچٌه ها با دقٌت گوش کردند وتکالیف کتاب کار خود را نوشتند یک دفعه یک فرشته ی زیبا با بال های بلند و جوایز زیاد وارد کلاس شداو با بال های قشنگش در کلاس می چرخید ومعلٌم به هر دانش آموزی آفرین می گفت یک تاج پر نور وزیبابر سرش می گذاشت.و آرام می گفت: این تاج علم ودانش برشما مبارک باشد.
تازه نوبت به من رسیده بود که با آفرین معلٌم فرشته تاج را برسرم گذاشت و در حال گفتن مبارک باشد بود که با صدای مادرم بیدار شدم او صورتم رامی بوسید و می گفت: بلند شو عزیزم مدرسه ات دیر می شود.











آنانکه به من بدی کردندمرا هوشیارکردند.آنانکه به من انتقادکردند،به من راه ورسم زندگی را آموختند.آنانکه به من بی اعتنایی کردند،به من صبروتحمل آموختند.آنانکه به من خوبی کردند،به من مهرووفاآموختند.پس خدایا به همه ی اینان که باعث تعالی دنیوی واخروی من شدند،خیرونیکی دنیا وآخرت عطابفرما .